سيد صادق سجادى

282

تاريخ برمكيان ( فارسى )

فرمود تا سه سر اسب تازى با ساخت‌هاى زر « 17 » ، و همچنين سه سر استر با زين زر و نقره ايشان را دهند . عبيد اللّه خوشحال و مرفه الاحوال بازگشت « 18 » . چنين گويد عتابى شاعر ، راوى حكايت ، كه اين عبيد اللّه را بر فضل محلّى تمام شد و مقرّب‌ترين مردمان گشت ، چنان كه اول كسى كه او را پيش فضل آمد و شدى بود او بودى و آخرين شخصى كه از همه مقرّبان بازگشتى او بودى « 19 » ، و عتابى شاعر گفته است كه مآثر آل برمك از آن بيشتر است كه در ده دفتر تحرير شود « 20 » . رحمة اللّه عليهم رحمة واسعة . حكايت « 21 » نقل است كه چون هارون الّرشيد عباسه را با جعفر برمكى مناكحت فرمود و پرده از ميان ايشان برداشت « 22 » ، يحيى پدر جعفر را ازين سبب اندوهى پيدا آمد و دريافت كه هارون در بند برانداختن ايشان شده و از بسيارى فضايل و مآثر ايشان كه در جهان منتشر است ، غيرت و حسد را در كار آورده . ازين سبب شب و روز در اضطراب و انديشه مىبود و از همه نشاطها و عيش‌ها دست باز داشته بود و منتظر آنكه امروز يا فردا بلايى زايد و حادثه‌اى پيدا آيد . تا روزى هارون الرّشيد از يحيى پرسيد كه ترا چه

--> ( 17 ) . ك : زينهاى زراندود . ( 18 ) . ك : - همچنين . . . بازگشت . به جاى آن آمده است : عبد اللّه گفت اى وزير سه غلام نازك‌اندام جوان فردا از من زن خواهند . وزير را خوش آمد و بخنديد و سه كنيزك مطربهء صاحب جمال با زر و زرّينه و جواهر و رخوت خوب از حرم ساز كرده به او دادند و روان شد . چون چند قدم رفت ، برگشت و به وقت بازگشت زارزار بگريست و به بانگى بلند آواز مىكرد . فضل چون گريه و آه و ناله او بشنيد او را پيش خود طلب نمود . چون او گريه‌كنان پيش‌آمد ، فضل سبب آه و گريه او پرسيد . گفت افسوس مىخورم و حسرت مىبرم يعنى همچو تو كسى در كرم مختم است و به جمال مه شب چهارده . چگونه او را در خاك نهند و اين چنين تنى را خاك خورد و مردمان از چنين مكرم محروم مانند . فضل چون اين سخن بشنيد بسيار بگريست و جملهء حاضران مجلس نيز بگريستند ؛ و بعد از آن فضل فرمود تا هرچه عبد اللّه را داده چندان ديگر هم بدهند . ( 19 ) . ك : - و آخرين . . . بودى . ( 20 ) . ك : تحرير نتوان نمود . ( 21 ) . ك عنوان را ندارد . ( 22 ) . ك : پرده از روى ايشان برافتاد .